|
راهب پیری در حال مراقبه در کنار جاده ای نشسته بود.. به ناگاه رشته افکارش با فریاد مردی سامورایی از هم گسیخته شد. سامورایی فریاد زد: ای مرد پیر رمز و راز جهنّم چیست و بهشت کدام است؟ تبسمی بر لب راهب پدیدار شد و گفت: تو گفتی میخواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟ سراپا ژولیده ای چون تو ، تویی که دستها و پاهایت آغشته به چرک و کثافتند ، تویی که موهایت شانه نخورده و نفست بوی گند میدهد وشمشیرت زنگ زده ، بدترکیبی چون تو که ننه اش لباس های مسخره به تنش کرده ، تو می پرسی که جهنم چیست و بهشت کدامست؟ سامورایی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورایی به رنگ خون در آمد و رگ های ورم کرده گردنش خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد. راهب پیر به نرمی گفت: این جهنم است! شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورایی به خاطر جرئت این موجود نجیب... موجودی که حیات خود را برای به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود سرشار از حیرت... بیم و شفقت و عشق شد. او شمشیرش را در نیمه راه نگه داشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد.. راهب گفت : و این بهشت است...
چیزی که همیشه باهاش مشکل داشتم... و هیچ وقت باهاش کنار نیومدم... بارون رو باید حس کرد... چترها را باید بست...زیر باران باید رفت... . آسمان ، آبی تر ، آب ، آبی تر، من در ایوانم ، رعنا سر حوض، رخت میشوید رعنا . برگ ها می ریزد . مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است . من به او گفتم : زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست . زن همسایه در پنجره اش، تور می بافد ، می خواند. من « ودا » می خوانم ، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی ،مرغی ،ابری. آفتابی یک دست . سار ها آمده اند. تازه لادن ها پیدا شده اند. من اناری را، می کنم دانه ، به دل میگویم : خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود . می پرد در چشمم آب انار :ا شک می ریزم . مادرم می خندد. رعنا هم.
نمی دونم چرا یه دفعه یاد سهراب افتادم . روحش شاد .
مـــــه مـــن نقاب بگشا ز جمال کبریایی ... که بتــــان فرو گذارند اســـاس خــودنمایی شده انتظارم از حد چه شود زدر درآیـی ... زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی یا صاحب الزمان !
داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست . شرمنده ایم... می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . می دانیم كوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است كه در حق تو كرده ایم ...
یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ، و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم . به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .
اما ای فرزند احمد ! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم . اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم . اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به كوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .
ای یوسف زهرا !
خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ، ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ، روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین . به ما ترحم كن كه بیچاره ایم و مضطرب
ای عزیزِ مصرِ وجود !
سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است . نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهكار ...از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر كن .
یابن الحسن !
برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند كالایی – هر چند اندك – آورده بودند ، سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند . اما ... ای آقا ! ای كریم ! ای سرور ! ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است . آن كالای اندك را هم نداریم . اما... نه ، كالایی هر چند ناقابل و كم بها آورده ایم . دل شكسته داریم ... مقدورمان هم سری است كه در پایت افكنیم .
ناامیدیم و به امید آمده ایم. افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم . سفارش نامه ای هم داریم ... پهلوی شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم یا صاحب الزمان !
به یقین تو از یوسف مهربانتری... تو از یوسف بخشنده تری... به فریادمان برس، درمانده ایم ... ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب ! یعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداریم . در دوران پر درد هجران ، اشك می ریزیم و می گوییم : تا به كی حیران و سرگردان تو باشیم . تا به كی رخ نادیده ترا وصف كنیم . با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا كنیم . سخت است بر ما ، كه از دوری تو ، روز و شب اشك بریزیم . سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند . سخت است بر ما ، كه دوستان ، یاد ترا كوچك شمارند .
یا بقّیةالله !
خسته ایم و افسرده ، نالانیم و پژمرده ، گریه امانمان را بریده است . غم دوری ، دیوانه مان كرده است . اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است كه می گوییم : كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكیبایی كند . تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم
كجاست آن چشم گریانی كه از دوری تو اشك بریزد ؟ تا من او را در گریه یاری دهم
مولای من !
دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند . و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست . و ای كاش نسیمی از كوی تو ، بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند . و ای كاش پیكی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد تا نور دیدگانمان گردد . ای كاش پیش از مردن ، یك بار ترا به یك نگاه ببینیم . درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است... كی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟ شكست و سرافكندگی ، خوار و بی مقدارمان كرده است . كی می شود ترا ببینیم كه پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟ و ببینیم طعم تلخ شكست و سرافكندگی را به دشمن چشانده ای . كی می شود كه ببینیم یاغیان و منكران حق را نابود كرده ای ؟ و ببینیم پشت سركشان را شكسته ای . كی می شود كه ببینیم ریشه ستمگران را بركنده ای ؟ و اگر آن روز فرا رسد ... و ما شاهد آن باشیم ،
شكرگزار و سپاسگو نجوا می كنیم :
میلاد مسعود یوسف زهرا حضرت مهدی (عج) قائم آل محمد بر عاشقان حضرتش مبارک .
سلام میدونم که خیلی وقت بود نبودم خیلی مناسبت ها اومد و رفت که میشد در مورد هر کدومشون یه آپ مفصل داشت مثلا " اگر بخوایم نام ببریم میشه به دو مناسبت بزرگ که در سال یک بار اتفاق میفته و اون هم روز پدر و روز مادر هست اشاره کرد . نه اینکه بخوام تنبلی کنم و نیام. نه. نمیتونستم بیام فکر میکنم که بدونید چرا. اما خوب قابل توجه اون گلهای که نمیدونن چرا نبودم : بعد از رفتن هانیه دیگه دل و دماغی برای آپ کردن نبود حالا شاید بخواید بدونید که هانیه کی بود. هانیه، مهربان آرومی بود که آروم وارد زندگیم شد و خودش رو خیلی آروم تو دلم جا کرد. و شد همه دلیل زندگی من. که با رفتنش آتش به دلم زد. میگفت میخواد بره که خوب بشه و دوباره برگرده بیاد پیش خودم .اما خوب خدا نخواست که برگرده. هانیه انقدر خوب بود که خدا دلش نخواست دیگه پیش من باشه. نمیدونم که کجا نا شکری خدا رو کرده بودم که این نعمتش رو ازم گرفت. شاید خدا پیش خودش فکر کرده که من لیاقت عشق هانیه رو ندارم به خاطر همین از من گرفتش. به هر حال فکر نمیکنم باید یه همچین تاوانی رو میدادم . اما خوب باز هم راضی هستم به رضای خدا. هانیه همانطور که آروم اومده بود همانطور هم آروم رفت. خودش آروم رفت و از دست اون همه درد و زخم و مریضی راحت شد. اما غافل از اینکه با رفتنش به جون و دل یه سری های دیگه که قرار بعد از نبودنش اینجا بمونن و زندگی کنند چه آتشی زد. با اینکه با رفتنش دل همه ما رو خون کرد اما باز هم من معتقدم که هانیه خیلی خوب و مهربون بود. خدایش بیامرزد. لازم تشکر کنم از همه شما خوبانی که تو این مدت برای تسکین دلم به وبم اومدید و به من سر زدید و نگذاشتید جای خالی هانیه رو احساس کنم. تشکر میکنم از الهام که همه جوره کمکم کرد تا بتونم نسبتا" با این مسئله کنار بیام. و تشکر میکنم از : سیده زهرای عزیز خانم فروزان کیا مهربان مدیریت محترم وبلاگ ستاره شب و از امین ، و از نگار ، و از عسل و از همه کسانی که زحمت کشیدند و به خاطر هانیه من وبلاگشون رو آپ کردند. امیدوارم که بتونم همه این خوبی هاتون رو جبران کنم . در آخر هم معذرت میخوام از بچه هایی که اسمشون از قلم افتاد. اگر الان اسمی ازشون برده نشد رو بزنن به حساب حواس پرتی من تو این مدت پریشونی. باز هم معذرت. برای شادی روح لطیف و مهربونش اجماعا" صلوات.
عماره ای سیاه پوش بر دوش چند مرد خاموش از خانه ای بیرون می آید شب است و کوچه های غربت غریبانه تر می نماید کودکانی همراه این کاروان غم زده روانند و گریانند اما خاموش دخترکی خردسال همه اندوهش را کلمه می کند و آهسته می گوید: شمارا به خدا صبر کنید، آرام تر بروید. اندکی آهسته تر. آنکه می بریدش آرام جان من است هنوز خوب با او وداع نکرده ام. خانه ما بی وجودش تاریک است، پدر بی او تنهای تنهاست.بگذارید خوب ببینمش. مادر این دخترت را تنها نگذار شمارا به خدا کمی آهسته تر من با او حرف ها دارم نام ،القاب و کنیه نام مبارک آن حضرت، فاطمه (علیها السلام) است و از برای ایشان القاب و صفات متعددی همچون زهرا، صدیقه، طاهره، مبارکه، بتول، راضیه، مرضیه، نیز ذکر شده است. فاطمه، در لغت به معنی بریده شده و جدا شده میباشد و علت این نامگذاری بر طبق احادیث نبوی، آنست که: پیروان فاطمه (علیها السلام) به سبب او از آتش دوزخ بریده، جدا شده و برکنارند. زهرا به معنای درخشنده است و از امام ششم، امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که: "چون دخت پیامبر در محرابش میایستاد (مشغول عبادت میشد)، نورش برای اهل آسمان میدرخشید؛ همانطور که نور ستارگان برای اهل زمین میدرخشد." صدّیقه به معنی کسی است که به جز راستی چیزی از او صادر نمی شود. طاهره به معنای پاک و پاکیزه، مبارکه به معنای با خیر و برکت، بتول به معنای بریده و دور از ناپاکی، راضیه به معنای راضی به قضا و قدر الهی و مرضیه یعنی مورد رضایت الهی. کنیههای فاطمه (علیها السلام) نیز عبارتند از ام الحسین، ام الحسن، ام الائمه، ام ابیها و... ام ابیها به معنای مادر پدر میباشد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دخترش را با این وصف میستود؛ این امر حکایت از آن دارد که فاطمه (علیها السلام) بسان مادری برای رسول خدا بوده است. تاریخ نیز گواه خوبی بر این معناست؛ چه هنگامی که فاطمه در خانه پدر حضور داشت و پس از وفات خدیجه (سلام الله علیها) غمخوار پدر و مایه پشت گرمی و آرامش رسول خدا بود و در این راه از هیچ اقدامی مضایقه نمینمود، چه در جنگها که فاطمه بر جراحات پدر مرهم میگذاشت و چه در تمامی مواقف دیگر حیات رسول خدا. ولادت فاطمه (علیها السلام) در سال پنجم پس از بعثت(2) و در روز 20 جمادی الثانی در مکه به دنیا آمد. چون به دنیا پانهاد، به قدرت الهی لب به سخن گشود و گفت: "شهادت میدهم که جز خدا، الهی نیست و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران است و شوهرم سرور اوصیاء و فرزندانم (دو فرزندم) سرور نوادگان میباشند." اکثر مفسران شیعی و عدهای از مفسران بزرگ اهل تسنن نظیر فخر رازی، آیه آغازین سوره کوثر را به فاطمه (علیها السلام) تطبیق نمودهاند و او را خیر کثیر و باعث بقا و گسترش نسل و ذریه پیامبر اکرم ذکر نمودهاند. شایان ذکر است که آیه انتهایی این سوره نیز قرینه خوبی براین مدعاست که در آن خداوند به پیامبر خطاب میکند و میفرماید همانا دشمن تو ابتر و بدون نسل است. مکارم اخلاق از جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول است که: مردی از اعراب مهاجر که فردی فقیر مستمند بود، پس از نماز عصر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) طلب کمک و مساعدت نمود. حضرت فرمود که من چیزی ندارم. سپس او را به خانه فاطمه (سلام الله علیها) که در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول خدا قرار داشت، راهنمایی نمودند. آن شخص به همراه بلال (صحابی و مؤذن رسول خدا) به در خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) آمد و بر اهل بیت رسول خدا سلام گفت و سپس عرض حال نمود. حضرت فاطمه (علیها السلام) با وجود اینکه سه روز بود خود و پدر و همسرش در نهایت گرسنگی به سر میبردند، چون از حال فقیر آگاه شد، گردنبندی را که فرزند حمزه، دختر عموی حضرت به ایشان هدیه داده بود و در نزد آن بزرگوار یادگاری ارزشمند محسوب میشد، از گردن باز نمود و به اعرابی فرمود: این را بگیر و بفروش؛ امید است که خداوند بهتر از آن را نصیب تو نماید. اعرابی گردنبند را گرفت و به نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشت و شرح حال را گفت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از شنیدن ماجرا، متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فرو ریخت و به حال اعرابی دعا فرمود. عمار یاسر (از اصحاب پیامبر) برخاست و اجازه گرفت و در برابر اعطای غذا، لباس، مرکب و هزینه سفر به اعرابی، آن گردنبند را از او خریداری نمود. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی؟ او در مقابل، اظهار شرمندگی و تشکر نمود. عمار گردنبند را در پارچه ای یمانی پیچیده و آنرا معطر نمود و به همراه غلامش به پیامبر هدیه داد. غلام به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و جریان را باز گفت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) غلام و گردنبند را به فاطمه (علیها السلام) بخشید. غلام به خانهی صدیقه اطهر آمد. زهرا (علیها السلام)، گردنبند را گرفت و غلام را در راه خدا آزاد نمود. گویند غلام در این هنگام تبسم نمود. هنگامی که علت را جویا شدند، گفت: چه گردنبند با برکتی بود، گرسنهای را سیر کرد و برهنهای را پوشانید، پیادهای را صاحب مرکب و فقیری را بینیاز کرد و غلامی را آزاد نمود و سرانجام به نزد صاحب خویش بازگشت. ازدواج صدیقه کبری خواستگاران فراوانی داشت. نقل است که عدهای از نامداران صحابه از او خواستگاری کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها فرمود که اختیار فاطمه در دست خداست. بنا بر آنچه که انس بن مالک نقل نموده است، عدهای دیگر از میان نامداران مهاجرین، برای خواستگاری فاطمه (علیها السلام) به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و گفتند حاضریم برای این وصلت، مهر سنگینی را تقبل نماییم. رسول خدا همچنان مسأله را به نظر خداوند موکول مینمود تا سرانجام جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و گفت: "ای محمد! خدا بر تو سلام میرساند و میفرماید فاطمه را به عقد علی درآور، خداوند علی را برای فاطمه و فاطمه را برای علی پسندیده است." امام علی (علیه السلام) نیز از خواستگاران فاطمه (علیها السلام) بود و حضرت رسول بنا بر آنچه که ذکر گردید، به امر الهی با این وصلت موافقت نمود. در روایات متعددی نقل گشته است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر علی نبود، فاطمه همتایی نداشت. بیماری فاطمه (علیها السلام) و عیادت از او سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتی که به او بر اثر هجوم به خانهاش و وقایع پس از آن وارد گشته بود، بیمار گشت و در بستر بیماری افتاد. گاه به زحمت از بستر برمیخاست و کارهای خانه را انجام میداد و گاه به سختی و با همراهی اطفال کوچکش، خود را کنار تربت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میرساند و یا کنار مزار حمزه عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر شهدای احد حاضر میگشت و غم و اندوه خود را بازگو مینمود. در همین ایام بود که روزی زنان مهاجر و انصار که از بیماری او آگاهی یافته بودند، جهت عیادت به دیدارش آمدند. فاطمه (علیها السلام) در این دیدار بار دیگر اعتراض و نارضایتی خویش را از اقدام گروهی که خلافت را به ناحق از آن خویش نموده بودند، اعلام نمود و از آنان و عدهای که در مقابل آن سکوت نموده بودند، به علت عدم انجام وظیفه الهی و نادیده گرفتن فرمان نبوی درباره وصایت امام علی (علیه السلام) انتقاد کرد و نسبت به عواقب این اقدام و خروج اسلام از مجرای صحیح خود به آنان هشدار داد. همچنین برکاتی را که در اثر عمل به تکلیف الهی و اطاعت از جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد، خاطر نشان نمود. در چنین روزهایی بود که ابابکر و عمر به عیادت حضرت آمدند. هر چند در ابتدا فاطمه (علیها السلام) از آنان رویگردان بود و به آنان اذن عیادت نمیداد، اما سرانجام آنان بر بستر فاطمه (علیها السلام) حاضر گشتند. فاطمه (علیها السلام) در این هنگام، این کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را که فرموده بود: "هر کس فاطمه را به غصب در آورد من را آزرده و هر که او را راضی نماید مرا راضی نموده"، به آنان یادآوری نمود. ابابکر و عمر نیز صدق این کلام و انتساب آن به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تأیید نمودند. سرانجام فاطمه (علیها السلام)، خدا و ملائکه را شاهد گرفت فرمود: "شما من را به غضب آوردید و هرگز من را راضی ننمودید؛ در نزد پیامبر، شکایت شما دو نفر را خواهم نمود." وصیت در ایام بیماری، فاطمه (علیها السلام) روزی امام علی (علیه السلام) را فراخواند و آن حضرت را وصی خویش قرار داد و به آن حضرت وصیت نمود که پس از وفاتش، فاطمه (علیها السلام) را شبانه غسل دهد و شبانه کفن نماید و شبانه دفن کند و احدی از کسانی که در حق او ستم روا داشتهاند، در مراسم تدفین و نماز خواندن بر جنازه او حاضر نباشند. شهادت سرانجام روز سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری فرا رسید. فاطمه (علیها السلام) آب طلب نموده و بوسیله آن بدن مطهر خویش را شستشو داد و غسل نمود. سپس جامهای نو پوشید و در بستر خوابید و پارچهای سفید به روی خود کشید؛ چیزی نگذشت که دخت پیامبر، بر اثر حوادث ناشی از هجوم به خانه ایشان، دنیا را ترک نموده و به شهادت رسید؛ در حالیکه از عمر مبارکش بنا بر مشهور، 18 سال بیشتر نمیگذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پس از رسول خدا در این دنیا زندگی نمود. فاطمه (علیها السلام) در حالی از این دنیا سفر نمود که بنا بر گفته معتبرترین کتب در نزد اهل تسنن و همچنین برترین کتب شیعیان، از ابابکر و عمر خشمگین بود و در اواخر عمر هرگز با آنان سخن نگفت؛ و طبیعی است که دیگر حتی تأسف ابیبکر در هنگام مرگ از تعرض به خانه فاطمه (علیها السلام) سودی نخواهد بخشید. سخنی از فاطمه قال مولاتنا فاطمة الزهرا (علیها السلام): "من اصعد الی الله خالص عبادته، اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته" فاطمه زهرا (سلام الله علیها) فرمود: "هر کس عبادت خالص خود را به سوی پروردگار بالا بفرستد، خداوند برترین مصلحت خود را به سوی او میفرستد."
سلام این پست برای خاطر هانیه است. پس قابل توجه همه اون هایی که میشناسنش. هانیه امروز رفت. وقتی زنگ زد برای خداحافظی انقدر گریه کرد که نفس هاش به شماره افتاد . بیچاره هانی تو زندگی اصلا"شانس نداره. همیشه با زور یه کاری میکردم که بخنده، هر وقت که زنگ میزد قبل از اینکه شروع به صحبت کنه باید یه کاری میکردم تا از بغضی که تو گلوش راحت بشه، بهش اجازه نمی دادم که گریه کنه همیشه یه کاری میکردم تا اینکه یادش بره. اما امروز که داشت برای مداوا به خارج از کشو میرفت کلی گریه کرد، من هم هیچی نگفتم . دلم میخواست که دلش خالی باشه از غم . اما مگه میشد. هر چی بیشتر گریه میکرد بیشتر غماش یادش میومد. تا اینکه لحظه خداحافظی رسید. همتون خوب میدونید خداحافظی خیلی سخته اما این خداحافظی یه جورای خیلی سخت تر بود. چون که هانی داشت میرفت یه جا که اولا" دور از وطن بود. و داشت میرفت یه جا که احساس غربت کنه. و دوم اینکه داشت برای درمان بیماری میرفت که این هم به غم های دلش افزوده بود. آخه هانی همش نگران این بود که نکنه خدایی نکرده دکترای اونجا هم نتونن کاری بکنند و .... از همه اونهایی که این پست رو میخونند عاجزانه خواهش میکنم که برای سلامتیش دعا کنند. من از همه شما ممنونم . امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو ء
نگار، یه سلام مخصوص هم به تو رسوند. یادت نره براش دعا کنی ها.
من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد! هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم. وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم. من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود ! می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم. ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد. با شرمندگی فریاد زدم : خدایا اگرمرانجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم ! درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد. گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟ گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم. گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم. سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم ! نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه ! راه و روش خدا را نمی پسندیدم. با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم. پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم! برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم. آنان که خدارا می دیدند سری از روی تاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند! همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم! نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود! گفتم: دیدی بامن چه کردند؟! آنان را به جزای اعمالشان برسان ... گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی! ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند. گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم. بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام. گفتم: خدایا چه کنم ؟ گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم. گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟! گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد! وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی! بدان که من : عشق مطلق، آرامش مطلق و نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!
سلام بعد از ۲۰ روز اومدم که یه خبر داغ داغ بهتون بدم، می دونید امروز چه روزی ........... خوب آره اون هم هست ولی روز ملی شدن فناوری هسته ی هیچ ربطی به این وبلاگ نداره. البته میدونم که عمرا" هیچ کدومتون نمی تونید حدس بزنید. شاید یه سریتون خیلی نزدیک بشید اما نمیتونید دقیقا"به این موضوع اشاره کنید که امروز روز تولد وبلاگ منه. آره درسته تولد وبلاگم یک سال به همین راحتی و سرعت گذشت چه سال پر فراز و نشیبی بود این سال ۸۷ . خوب و بد زیاد داشت . خوبش هم بیشتر بود ،البته نمی خوام نا شکری کنم ها، نه. اگر این یه ذره بدی رو هم نداشت زندگی خیلی یکنواخت میشد.بالا خره خدا خودش میدونه که باید چه جوری کار ما رو پیش ببره که فراموشش نکنیم.من که فکر میکنم اگر همیشه خوش باشم شاید از یاد خدا غافل بشم . پس بنابراین راضیم به رضای خدا و دعا میکنم که عاقبت به خیر بشیم . به قول یکی از مشتری های بانک: خدا برات خوش بخواد . اگر خدا برامون خوب بخواد و خوش بخواد همگیمون عاقبت به خیر میشیم. به امید اون روز . تو این یک سال با دوستای خوب زیادی آشنا شدم که بعضی هاشون همیشه کمکم کردن. جا داره که همین جا ازهمشون تشکر کنم. نمی خوام اسم ببرم چون به علت ازدیادشون ممکنه اسم بعضی از دوستای گلم از قلم بیفته بعد باعث ناراحتیشون بشم. فقط جا داره یه تشکر ویژه هم از بهاره بکنم ،با اون که رفته و دیگه آپ نمیکنه اما لطفش همیشه شامل حال من بوده. خدا کنه هر جا که هست خوش باشه و خدا براش خوش بخواد. یه خسته نباشید هم به یه نفر باید بگم که در ایام تعطیلات راهنمایی مسافران نوروزی در شهر دامغان بود. خسته نباشی . یه تبریک هم میخوام به یه نفر بگم که تو سال ۸۷ ازدواج کرد شاید با اونی که دلش نمیخواست ازدواج کرد و هنوز به یادشه اما ازش می خوام الان که داره این پست رو میخونه و میدونم هم که میخونه بیشتر به این فکر کنه که برای خوشبختی خودش هم که شده گذشته ها رو نه اینکه فراموش کنه بلکه نگذاره که تو زندگی جدیدش تاثیر بگذاره . به امید اینکه سال ۸۸ سال موفقیتتون باشه . برای من هم دعا کنید خدا کنه که دیگه امسال از سد این کنکور رد بشم . زیاد حرف زدم سرتون رو درد آوردم ببخشید .
یا رب چو بر آرنده حاجات توئی هم قاضی و کافی مهمات توئی من سر دل خویش به تو کی گویم چون عالم اسرار خفیات توئی باز هفت سين سرور بر چهره گل نسیم نوروز خوشست در صحن چمن روی دل افروز خوشست از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوشست سالی سر شار از موفقیت و سربلندی داشته باشید و همگیتون به آرزوهای کوچکو بزرگتون برسید سال نو مبارک سبز سبز سبز باشید.
سلام ماشا الله این روز ها عید تو عید سر مون خیلی شلوغ شده از بس که داریم عیدی میگیریم. جیب هامون پر پول شده . اگر دقت کرده باشید آپ قبلیم هم در همین مورد بود ( عید ). البته اون عید با این عید فرق میکنه و فکر میکنم آپ بعدیم هم با این فرق کنه با اینکه میخوام همش رو در مورد عید بنویسم. این عید رو میخوام اختصاص بدم به امام صادق(ع) در مورد حضرت محمد(ص) خیلی شنیدیم. یه زندگی نامه مختصر از امام صادق(ع) امیدوارم که خوشتون بیاد : نام: جعفر بن محمد . برخى مورخان، تاريخ تولد آن حضرت را اول رجب سال 80 هجرى و برخى ديگر سال 83 هجرى دانستهاند؛اما قول اول مشهور است و اين روز مطابق است با روز ولادت پيامبر اکرم (ص). محل تولد: مدينه مشرفه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى کنونى). نسب پدرى : امام محمد باقر بن على بن حسين بن على بن ابىطالب (ع). نام مادر: فاطمه، مکنّى بهام فَروه بنت قاسم بن محمد بن ابى بکر. ام فَروه، که فرزندزاده جناب محمد بن ابى بکر بود، مقام والايى در بين زنان زمان خويش داشت. امام صادق (ع) درباره شأن او فرمود: مادرم از جمله زنانى بود که ايمان آورد و تقوا پيشه کرد و نيکوکارى نمود، و خدا نيکوکاران را دوست دارد. اين زن از تربيتشدگان مکتب امام زينالعابدين (ع) و امام محمد باقر (ع) است. مدت امامت: از زمان شهادت پدرش، امام محمد باقر (ع) در هفتم ذىحجه سال114 هجرى تا 25 شوال سال 148 هجرى، به مدت 34 سال. تاريخ و سبب شهادت: 25 شوال سال 148 هجرى، در سن 65 سالگى، به وسيله زهرى که منصور دوانيقى به آن حضرت خورانيد. برخى تاريخ شهادت آن حضرت را نيمه رجب سال 148 هجرى دانستهاند. محل دفن: قبرستان بقيع، در مدينه مشرفه، در جوار قبر پدر و جدش و امامحسن مجتبى (ع) (در عربستان سعودى کنونى). همسران: 1. فاطمه بنت حسين. 2. ام حميده (حميده مصفاة). و چند ام ولد ديگر. فرزندان: 1. امام موسى کاظم (ع). 2. اسماعيل. 3. عبدالله. 4. محمد ديباج. 5. اسحاق. 6. على عريضى. 7.عباس. 8. ام فروه. 9. فاطمه. 10. اسماء. اصحاب وياران : تعداد راويان و اصحاب امام صادق (ع) بيش از چهار هزار نفر است که از محضر آن حضرت بهرهمند شده و در جهان اسلام به انتشار علوم اهل بيت(ع) پرداختند. زمامداران معاصر: امام صادق (ع) که معاصر دو سلسله بنى اميه و بنى عباس بود، از هر دوى آنها سختىها و آزارها و بىمهرىهاى فراوانى ديد؛ اما چون آن حضرت در انتهاى دوران خلافت امويان و ابتداى خلافت عباسيان مىزيست، از فترت به وجود آمده در زمان انتقال خلافت از خاندان غاصبى به خاندان غاصب ديگر، زمينه ترويج و تبليغ مکتب اهل بيت(ع) را مناسب ديد و از اين فرصت پيش آمده، بيشترين بهره را نصيب اسلام و مسلمانان کرد. آن حضرت، با تشکيل حوزه علميه و تعليم و تربيت شاگردان مبرزى چون هشام، زراره و محمد بن مسلم، تحوّل شگرفى در جهان اسلام و مذهب شيعه پديد آورد. به همين جهت به شيعيانِ امامىِ اثنا عشرى، شيعه جعفرى نيز گفته مىشود. رويدادهاى مهم: 1. شهادت امام محمد باقر (ع)، پدر ارجمند امام جعفر صادق (ع)، در سال 114 هجرى. 2. قيام زيد بن على (ع)، عموى امام جعفر صادق (ع) بر ضد امويان و شهادت او در اين واقعه، در سال 121 هجرى. 3. گسترش نهضت بنىهاشم (علويان و عباسيان)، در سراسر قلمرو حکمرانى امويان. 4. سرنگونىِ سلسله امويان و پيروزىِ عباسيان و تسخير خلافت اسلامى توسط ابوالعباس سفاح، در سال 133 هجرى. 5. قيام علويان بنىالحسن (ع) بر ضد عباسيان و سرکوب شدن آنان به دست منصور دوانيقى. 6. بهرهجويىِ امام صادق (ع) از فرصت به دست آمده از نبرد ميان عباسيان و امويان، براى تشکيل حوزه علمىِ اسلامى و تربيت هزاران شاگرد در رشته هاى فقه، تفسير و علوم قرآن، کلام، شيمى، تاريخ و غيره، در مدينه مشرفه. 7. فراخوانىِ امام صادق (ع) از مدينه به بغداد، توسط سفاح عباسى و زير نظر قرارگرفتن آن حضرت. 8. فراخوانىِ مجدد امام صادق (ع) از مدينه به بغداد، توسط منصور دوانيقى و اذيت و آزار آن حضرت. 9. وفات اسماعيل، پسر امام صادق (ع)، در سال 142 هجرى و اندوه فراوان آن حضرت در اين مصيبت. 10. رفتار نامناسب عاملان منصور دوانيقى، در مدينه، با امام صادق (ع) و بسيارى از علويان. 11. مبارزه علمى و فرهنگىِ امام صادق (ع) و ياران ايشان با مخالفان، ملحدان و مدعيان دروغين. 12. مسموميت امام صادق (ع) و شهادت آن حضرت، در سال 148 هجرى، به دستور منصور دوانيقى. 13. به خاکسپارى پيکر مطهر امام صادق (ع)، در قبرستان بقيع، در کنار قبر پدر، جد و عمويشان، امام حسن مجتبى (ع). پی نوشت: در آخر هم تبریک عرض میکنم خدمت همه شما خوب های که وقت گذاشتید و این مطالب رو خوندید . از همه التماس دعا
|
About![]()
سلام Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
اندیشه ها |